تموم این دو ،سه شب داشتم به رابطه ی شهادت امیرالمومنین ع،و نزول قرآن و خواندن صد فراز دعای جوشن کبیر!
حقیقتش الان، وسط خوندن جوشن کبیر ی شهودی برام ایجاد شد و دریافتم و جواب سوالم این چنین پاسخ یافت برای ذهن کورم.
صد بند،دعای جوشن کبیر و خواستن دوری و رهایی از آتش! 
همون عنصری که در طول تاریخ نقش های عحیبی داشته؛ جایی میسوزاند! جایی خاصیت پاک کنندگی دارد، جایی عنصر وجود شیطان رجیم به طور کامل آتش است.
پس برای آتش باید دو وجه در نظر گرفت.وجهی که نورانیست و گرم کننده ی جان/ ب قول مولانا کار مردان روشنی و گرمی است.
و وجهی دیگر میسوزاند و آتش میزند!
همین آتش سند پاکی آرش میشود!
همین آتش سند پاکی حضرت ابراهیم میشود!
خورشید از نزدیک میسوزاند و از دور روشنی و گرما بخش است!
شیطان جنسش از آتش است و دعوت اوست که مارا از گرمای حق تعالی نورانیت اهل بیت ع دور میکند و اجابت دعوتش ما را در هیزم آتش جهنم میسوزاند!
حال صد بار میگوییم خلصنا من النار یا رب!
و صد بند ،نام حضرت دوست را میخوانی که از فهم و ادراک و ظرف وجودی ما دور است، اما این دعا رو شبی میخوانی که به نام علی ع رقم خورده است!
این یعنی خدا داره میگه این ویژگی ها رو در وجود والای امام علی ع گنجانده ام، به خاطر علی ع تو رو به خاطر حضرت امیر ع از آتش جهنم دور میکنم!
بخوان نام مرا و ویژگی زمینی اش را در وجود اهل بیت ع و خاندان پیامبر ص، بخصوص امیر المومنین ع بجو! *********************** ساده از این مفاهیم نگذریم.
به رابطه ی زمان و انسان فکر کنیم!
به رابطه ی شب قدر ، امام علی ع ، نزول قرآن بنگریم!
توروخدا بزارین دلتون بشکنه، بزاریم اهل این عزاداری ها باشیم.
همین...


موضوعات مرتبط: وصال با یار حضرت دوست

تاريخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 4:40 | نویسنده : سعیدی |

در دفتر پنجم مثنوی حضرت مولانا قصه ای رو با این مضمون دارند که دوست داشتم براتون بگم:
حکایت آن گاو تنها که جزیره ای است بزرگ
گاوی. چاق و پر خور تو ی دشت پر از سبزه و چمنزار زندگی میکرد.
هر روز صبح حسابی میخورد ، و بسیار لذت می برد.و چاق و چاق تر میشد. تا اینکه شب میشد و وقت خواب فکر میکرد که من این همه علف چریده ام که دیگر برای فردایم چیزی نمونده است.
و انقدر دراین فکر و خیال بود که تا صبح لاغر و لاغر میشد!
اما صبح که از خواب بیدار میشد ، دوباره جزیره ارو سر سبز و پر علف تر از روز قبل میدید!
و سال هاست که گاو هرروز میخورد و می چرد. و شب با نگرانی میخوابید و هیچ وقت از خود "نپرسید" با اینکه هر روز این چراگاه پر از علف و سبزی است باز هم با نگرانی میخوابد!
در واقع نفس ما همان گاو است و آن جزیره جهان ما و نفس در اندیشه روزی ، هر روز لاغر و لاغر تر میسود و با دنیا پرستی و دنیا خوارگی چاق اما هیچگاه از خود نمیپرسد که چرا غم نان میخورد!؟
چرا حرص دنیا رو داره!؟
یک جزیره سبز هست اندر جهان
اندر او گاوی ست تنها خوش دهان
*********
خدایا!
عقل ما را چنان قدرتمند ساز و قلبمان را سر شار از ایمان که بتوانیم. بر نفس سرکش چیره شویم!
_________
فاطیما
شانزده رمضآن کریم


موضوعات مرتبط: طلایی شدن لحظه هام با شاعران

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 3:1 | نویسنده : سعیدی |

به دوستم گفتم:
میخام ی پنج شاخه گل رز سفید بخرم!
شایدم بیشتر!
گفتم:
دلم میخاد پیرهن گل گل قرمزی!
و یا مانتو هرچی که مر از گل ریز داشته باشه بخرم، لباس یا مانتو!
دوستم گفت:
وای تو چقدر حسرت داری!!!!!
من:o_O
گفتم : 
احمق!
اینا حسرت نیست!
چیزای کوچیکی که حال دلمو خوب میکنه!
روحمو نوازش میده!
داشتمش که مزه اش. رو دوبارا میخام بچشم!
گفتم:
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.
..................
گفتم حواسم به کودک درونم هست!
این چیزا حسرت نیست، خواسته ی کودک درونمه!
.......... بعد تر که آروم شدم!
به این نتیجه رسیدم، فرهنگ لغآت ادم ها باهم خیلی متفاوته!
نیاز و یا خواسته ی تو ، معنی اش میشه حسرت در مقام یه آدم دیگه!
در مقام فردی دیگر با لغت نامه هایش و یا دایره المعارف اش میشود چیزی دیگر!
_____________________
گمونم ، در رابطه های بین فردی و روابط زناشویی، این فرهنگ لغآت ها از کاه کوه و یا از کوهی کاه بسازد!
گویا 
باید در مهم ترین مسابل زندگی فرهنگ لغآت مشترک داشت!
هوم!؟
پ ن:
لباس گلی گلی قرمزم!^_^


موضوعات مرتبط: فانوس شب

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 3:0 | نویسنده : سعیدی |

ساکن سرد ، میکده خویشم
نه شرابی مینوشم

نه مستی میکنم

من چون فانوسی خاموش

و رقاصه پیری میمانم...

. فاطیما خرداد ماه


موضوعات مرتبط: فانوس شب

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 2:59 | نویسنده : سعیدی |

الهی!
اگر از دنیا مرا نصیبی است، به بیگانگان دادام.
و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است، به مومنان دادم.
در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس.
دنیا و عقبی دو متاعند بهایی و دیدار نقدی است عطایی.
کشف الاسرار ج دوم، ص 319
خواجه عبدالله انصاری....
________________________
خدایا 
یادت را در دلمان چنان ، روشن کن!
که با دیدن هر کور سویی، دلمان از یادت خاموش نشود!
خدایا
یادت را از زبان بر دل و از دلمان بر رفتارمان تجلی بخش... الهی آمین


تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 17:21 | نویسنده : سعیدی |

الهی!
موجود نفس های جوانمردانی!
حاضر دل های ذآکرانی!
از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی!
و دورت می پندارند و نزدیک تر از جانی!
........گفتم صنما مگر که جانات منی......
.......اکنون که همی نگه کنم جان منی.....
_____________________________
کشف الاسرار،ج دوم،ص740
*****
پ ن:
این روزا ، این دقایقم ، دعام اینه:
خدایا چنان خردی رو بر روان ما ارزانی دار که بتوان صحه از ناصحه را تمیز بدهم!
خدایا!
پرده جهل ، رو از چشمان و از قلبمان بردار تا بتوانیم، حق رو از باطل به درستی بشناسیم!
خدا جونم!
قلب مرا از ،هر انچه، که تو برایم مقدر کردی ، پذیرا و آگاه گردان که لب به شکوه باز نکنم در پیشگاهت!
پ ن:
خدایا 
لحظه هایمان را از یادت و مهرت چنان پر گردان؛ که از تو حتی لحظه ای روی بر نگردانم!
پ ن:
مامانم همیشه میگفت:
دعا اصلحه مومن است!
تمام ابعاد وجودمان به این اصلحه مجهز باد!
____________________________
فاطیما
چهارده رمضآن کریم


تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 17:20 | نویسنده : سعیدی |

دیوانه!
چه دیر زمانیست 
مرا به این نام میخوانند!
و تورا...
و ما همدست روزگار هستیم
در شهری که دیوانگی مرسوم است.
شهر قلبت...

 فاطیما 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 17:19 | نویسنده : سعیدی |

دوشب پیش رفتم حیاط، سرمو که بردم بالا نفسی عمیق از اسمان تا زمین بکشم؛ یهویی ی شهاب سنگ رد شد! وجودم پر از شور و ذوق کرد و رفت! انقدر دیدنش متحیرم کرد که یادم رفت بگم شونصد تا ارزوهامو.... 
اما گفتم بدونین دیدن شهاب سنگ یهوووووویییی چه کیفی داره!
تازشم دلتوووون آب!;-):-D



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 1:9 | نویسنده : سعیدی |

سال هاست؛
مهر سکوت بر لبانم زده ام؛ تا جهل از خیالم ؛ سفر ببندد!

سال هاست؛
چشماتم سخن میگوید جای دهانم؛ و آن دیگری هرگز نفهمید؛راز نهان چشمانم و رنج ناگفته هایم!

باشد ؛ میگذآرم؛ گمان کنند میدانند!
و یقین کنم ؛ که نمیدانم!
فاطیما



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 1:9 | نویسنده : سعیدی |

امروز دم غروبی؛ نزدیک به اذآن
همون هوا که بهش میگن گرگ ومیش، چشمم به اسمون خورد ؛ این بار هلال ماه نو رو دیدم و چقدر دلبری کرد ؛ مثل تازه عروس. های دوره قدیم که ابروانش را ؛ نازک هلالی ؛ بر میداشتند.
خیلی اون لحظه ؛ تا الان تو ذهنم دوست داشتنی مونده،ذوق های من این جورکیه..

پی نوشت: این نوشته برمیکرده به روز اول ماه شعبان ودیدن هلال ماه نو



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 1:8 | نویسنده : سعیدی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.