X
تبلیغات
نقره باران

حجم شش هایم ناتوان شده از پر کردن این همه عطر بارون،کاشک قلبم و شش هایم ورزیده تر می بود برای بو کشیدن این هوا...
کتاب حمید مصدق رو باز کردم:
سرود سبز علف ها 
نسیم سرد سحرگاه
صفای صبح بهاران
میان برگ درختان
و خاک و نم نم باران_و عطر پاک خاک
و عطر خاک رها روی شاخه ی نمناک
و قطره قطره بارون بود
به روی گونه ی من
_خیس بودم از باران_
که میشکفت 
گل صداقت صبح از میان نیزاران
تمام باغ و فضآ سبز
_دشت و دریا سبز



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 14:20 | نویسنده : سعیدی |

سرمه میکشد هر صبح،
ابن وقت ،
بر چشمم!
چرا باید مادر بداند !؟
شب پیش چشمان دخترش از اشک سرخابی شده است؟!
 فاطیما 16  فروردین


موضوعات مرتبط: فانوس شب
برچسب‌ها: خط خطی های دلم

تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 17:56 | نویسنده : سعیدی |

مقاومت میکند ذهن در هم برهم من برای نخوابیدن!
تمام زورش را میزند که چشمانش را باز نگه دارد!
واهمه دارد از شروع صبحی دیگر که مادر مریض تر از روز قبل میشود !
و پدر ناتوان تر از شب قبل . 
گویا میخاهد زمان را نگه دارد تا پیر نشوند روح و جان خانه ..
اما
حقیقت و زمان دو دوست بی رحم زندگی ام هستند...
گلویم از بغض درد میگیرد و به چشمانم التماس میکند تا آسمانش را ستاره باران کند...
اما آسمان چشمم چندیست با ستاره ها قهر است.
و قلبم و آه قلبم
در سینه ام جای نمیگیرد
و شب های طولانیست که گویا مردی با چکمه ای سنگین و گلی بر روی آن ایستاده است.
و نفس هایم آهههههه طولانیییییی
و یا آ...آ...آ...ه...ه... ه... بیرون می آید.
اخ قلب و چشم و سرم
از جان فاطیما چ میخواهید که دوازده روز است.
کاسه ی سرم چنان گداخته و منگ و سنگین است که گویا تنوری است برای نان پختن شب ختم جسم فاطیما....
آه....
زندگی
چ بی رحمی و چه با ترحم دوستت دارم...
فاطیما 16 بهار جان/ تراوشات ذهن مشوش ...



تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 13:0 | نویسنده : سعیدی |

هی نگو دوستت دارم دوستت دارم؛

کمتر بگو دوستت دارم اما واقعی باشد.

ببین مرد!

حالا بعد از رفتن تو 

گوشم کر شده است از شنیدن دوستت دارم مردی دیگر!

میدانم!

سال ها پی تنهایی را به خود میمالم!

و چرک نبودنت را کرم خواهد خورد

فاطیما



تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 13:0 | نویسنده : سعیدی |

خواب ،
چشمان تو را ربود،
و درد،
قلب مرا ..
چه معادله ی ناعادلانه ای را شب، پر پا کرده است.
فاطیما شب 16 امین بهار



تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 12:59 | نویسنده : سعیدی |

معتقدم در هر شرایط باید اصالت اون موقعیت حفظ شود!
منظورم اینه هر موقعیت و خاستگاهی آداب خودش رو داره.
و ما باید از بزرگان و فرزانگان بیاموزیم این آداب رو.
ادب حضور ،ادب خداحافظی ،ادب یادگیری، آداب شاگردی ...
امشب توی این قیر شب وقتی برق قطع شد. کلی ذهنم رفت سراغ اون قدیم ها و اینکه مردم چطور توی تاریکی زندگی از سر میگذروندن و با چه مشقتی.ولی چقدر دل هاشون نزدیک بود.
و از ظن من آداب تاریکی و شب رو میدونستن.
گویا عارف مسلک ها در دل شب ، به نیایش و حمد خدای سبجان می پرداختند.
و پدر بزرگ ها ی حکیم قصه هتی مثنوی و گلستان و بوستان میخوندند.
و یا شاید قرایت قرآن و داستان های بهلول...
گویا آداب تاریکی رو در حفظ سکوت و تامل و تفکر و عبادت می پنداشتند.
اما شب زنده داری این شب های ما به راستی بویی از آداب اون شب های اصیل و قدیم رو دارد.!؟
فاطیما در قیر شب...یازدهمین..



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 15:35 | نویسنده : سعیدی |

لباس های دخترک را هرروز سر بند میدید
و به خود می پیچید
او در ذهنش تصورش میکرد!
با لباس های سر بند!
گاهی چاقرو گاهی لاغر
با او شب ها به رختخواب میرفت
و صبح ها با او به حمام!
پسر هرگز نفهمی،د
همسایه،
هرگز دختری نداشته است!
آن لباس های زیر شهوت انگیز
از آن دختر هایی است ،که به خانه ی خالی همسایه می امدند!

او عاشق ،خیالانش شده بود!

ترواشات ذهن مشوش فاطیما!:-|
هفت فروردین


موضوعات مرتبط: فانوس شب

تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 17:47 | نویسنده : سعیدی |

در کدام سرزمین خورشید سیاه طلوع میکند
و ماه زرد
در قطبی ترین نگاهت چادر میزنم
ستاره ی قرمز را از آسمان بنفش می چینم و در سبد خواب هایم قایم میکنم.
آری اینجا دشت رویاست رنگ ها ،رنگ میبازند!
جغد پیر پیپ میکشد ادیسه میخواند¡

فاطیما در دست خیال شب نه بهار~


موضوعات مرتبط: فانوس شب

تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 17:46 | نویسنده : سعیدی |

امشب کمی فروغ میخونم
شعر های فروغ بارها دیدگانمو تر کرده
گاهی باید زن ، باشی تا بفهمیش
زن!
تاریخی ک رو کتاب برای سال 86 هست از پیشتر هم دوسش داشتم.
به این فکر میکنم علاقه های نوجوونی ات همیشه باهات خواهند بود ، ولو، گاهی کمرنگ شود...
اولین بار این شعر فروغ ، آفتاب میشود رو خوندم و دوسش داشتم ...
امشب هم ناخودآگاه تا کتاب رو گشودم همین شعر اومد و باعث شد این حرف ها و گذشته یادم بیافته...
خدایا شکرت 
همین!
بخشی از شعر:
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمیت عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
زعاجها،زابرها،بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شور ها
فاطیما سومین شب بهار


تاريخ : چهارشنبه ششم فروردین 1393 | 0:21 | نویسنده : سعیدی |

من از طنین بودن هایت کناراین لحظه ها ی پر تپش آسان نمیگذرم
اینجا ؛
روی میز اتاقم،
قاب عکست خالیست!
و هیچ فیلمی در این لپ تاپ نمی تواند.خاطراتت را تکرار کند.
حالا تو هی لاف عاشقی بزن و نیا!
و من،
به سادگی یک کاکتوس
؛
دیوانه میشوم لای به لای حکایت های خسرو شیرین 
و میان اشک و خنده های لیلی و مجنون
تصمیم میگیرم عاقل تر شوم
سعدی میخوانم.
اما هیچ کدام یک؛ جای خالی ات را پر نمیکند.
فاطیما ی دو روز مانده به بهار



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 23:55 | نویسنده : سعیدی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.